معرفی وبلاگ
سلام من مرصاد هستم با يه شخصيت عادي متمايل به شاد عاشق درس بودم ولي به دليل نامردي و وحشی گری بعضي از معلمين که فقط کتک زدن بلد بودن از درس زده شدم هدفم از ايجاد اين وبلاگ ايجاد دوستي هاي معقول و سالم در فضاي مجازي است امیدوارم بعداز دیدن این وبلاگ از مطالب درج شده راضی باشید به امید دیدار. (به نظر شما اگر مهدی فاطمه بین ما حاضر بود چند نفر از مسئولین کشور شیعه ایران را در پست خود ابقا می کرد؟!) ايميل من: mersadnemati@yahoo.com
دسته
دوستان تبیانی
سايت هاي ديگر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 844374
تعداد نوشته ها : 1462
تعداد نظرات : 660

فریاد بی صدا

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
«ذوالفقار» به فتح فا و كسر آن، اسم شمشير رسول الله(ص) است.‏ در وجه تسميه اين شمشير گفته‏ اند: پشت آن خارهاي پست و بلندي مانند ستون فقرات آدمي داشته است.

ماجراي ذوالفقار، از يكي از جنگ هاي صدر اسلام نشأت مي گيرد. جنگ احد يكي از...
دسته ها : داستانك
شنبه 7 4 1393 19:36
دزدي را آوردند پيش خليفه تا حكمش را صادر كند.معتصم،دانشمندان را جمع كرد. قاضي القضات گفت:”چون آيه تيمم حد دست را از مچ تعين كرده ،پس بايد دستش را از مچ قطع كرد.
ديگري گفت : خداوند براي وضو دست را از آرنج مي داند پس بايد از آرنج قطع شود.
معتصم هم گفت چون بعضي دست را از انگشتان تاشانه ميدانند، بهتر است دست را تا شانه قطع كنيم.نظر تو چيست ابو جعفر(امام جواد)؟ديگران حكم صادر كردند و تو هم شنيدي.
همه اشتباه كردند . بايد فقط انگشتانش قطع شود.چون كف دست از هفت جا ، جايگاه سجده است و جايگاه هاي سجده مال خداست. ما نمي توانيم به جايگاه هاي سجده آسيبي برسانيم.
همه شان ساكت شدند.
دسته ها : داستانك
شنبه 7 4 1393 15:41
كودكي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود وبه ويترين فروشگاهي نگاه ميكرد............

زني در حال عبور او را ديد او را به داخل فروشگاه برد وبرايش لباس و كفش خريد گفت:مواظب خودت باش.......

كودك به چشم هاي زن خيره شد وگفت:

ببخشيد خانم شما........

 شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد وگفت: نه..........

من فقط يكي از

 بنده هاي خدا هستم.

كودك گفت : مطمئن بودم با او نسبتي داريد........

گاهي ديده ايد كساني را كه بخاطر نسبت داشتن با شخص بزرگي مباهات ميكنند؟!

 به راستي چه افتخاري بالاتر از اينكه مابا خدانسبت داريم؟!

انسان ها خدا نميشوند اما ميتوانند خداگونه باشند

 و انسان خداگونه كارهاي خدايي  ميكند

 بايد كه مهربان بود

 بايد كه عشق ورزيد

زيراكه زنده بودن

 هر لحظه احتماليست ...........
دسته ها : داستانك
شنبه 7 4 1393 14:53


گفت:كسي دوستم ندارد.مي داني كه چه قدر سخت است، اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را آفريدي ، حتي تو هم بدون دوست داشتن...

خدا هيچ نگفت.

گفت:به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.چشم ها را آزار مي دهم
.
دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من مي ترسند. مرا مي كشند .براي اين كه زشتم. زشتي جرم است.

خدا هيچ نگفت.

گفت :اين دنيا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدك ها .مال من نيست.

خدا گفت:دوست داشتن يك گل،دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چنداني نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك ، دوست داشتن "تو"كاري دشوار است.

دوست داشتن ، كاريست آموختني و همه كس،رنج آموختن را نمي برند.

ببخش، كسي را كه تو را دوست ندارد،زيرا هنوز مومن نيست.

مومن همه را دوست مي دارد.زيرا همه ؛از من است و من زيبايم چشم هاي مومن جز زيبا،نمي بيند. زشتي

در چشم هاست.آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد،شيطان بود.

حالا قشنگ كوچكم!نزديك تر بيا و غمگين نباش.

دسته ها : داستانك
پنج شنبه 5 4 1393 15:32



درويشي تهي‌‌دست از كنار باغ كريم خان زند عبور مي‌كرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌اي به او كرد. كريم خان دستور داد درويش را به داخل باغ آوردند.
كريم خان گفت: اين اشاره‌هاي تو براي چه بود؟
درويش گفت: نام من كريم است و نام تو هم كريم و خدا هم كريم.
آن كريم به تو چقدر داده است و به من چي داده؟

كريم خان در حال كشيدن قليان بود؛ گفت چه مي‌خواهي؟
درويش گفت: همين قليان، مرا بس است.
چند روز بعد درويش قليان را به بازار برد و قليان بفروخت.
خريدار قليان كسي نبود جز كسي كه مي‌خواست نزد كريم خان رفته و تحفه براي خان ببرد.
پس جيب درويش پر از سكه كرد و قليان نزد كريم خان برد.
روزگاري سپري شد. درويش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قليان افتاد و با دست اشاره‌اي به كريم خان زند كرد و گفت: نه من كريمم نه تو؛ كريم فقط خداست، كه جيب مرا پر از پول كرد و قليان تو هم سر جايش هست.
دسته ها : داستانك
پنج شنبه 5 4 1393 12:49
...........اما آنانكه راه دعوت نوح را بر قلوب خويش بسته بودند و قبل از دعوت نوح بدبختي آنان را فرا گرفته بود به نوح ايمان نياوردند و هدايت نگرديدند...

جبهه ي مخالف ؛نوح پيغمبر خدا را خطاب كرده گفتند:تو فقط مانند يكي از ما مردم،بشري و اگر خدا اراده كرده بود پيغمبري بفرستد فرشته ميفرستاد تا به حرف او گوش كنيم ودعوتش را قبول....

دسته ها : داستانك
چهارشنبه 4 4 1393 13:15
روزگاري دراز بود كه قوم نوح بت پرستي ميكردند.بتها را خدايان خويش قرار داده بودندو از آنها اميد خير داشتند.

اين بتها نام هاي مختلفي داشتند:ود,سواع,يعوق و نسر.اين بتها را طبق دستور ناداني خويش و جلوه دادن هوا و هوس براي اجتماع خود در نظر گ فته بودند تا آنها را پرستش كنند.خدا نوح را كه مردي خوش بيان و شيرين زبان بود و عقلي شايسته و حلمي فراوان داشت براي ارشاد آنان فرستاد....

نوح از نعمت صبر در مقابل لجاجتها و قدرت پاسخ دادن به استدلالها بهرمند و از روشهاي اقناعي آگاه بود.

نوح اين ملت را بسوي خدا دعوت كرد ولي اعتنايي نكردند.به آنان اعلام خطركرد,خود را به كوري و كري زدند.ثواب خدا را براي آنان تشريح كردتا ميل به كارهاي خوب پيدا كنند ولي انگشتان خود را در گوشهاي خويش گذاشتند وكوچكترين توجهي به نوح نكردند.اما نوح به مباحثه ومجادله با آنها پرداخت با آنان از راه صبر و خوشرفتاري و حلم وارد شد.كلمات شيرين خود را برايشان بيان كرز اما ضعف ايمان آنان اميد نوح را ضعيف نساخت و نگذاشت نااميدي به قلبش راه يابد بلكه كوششش در ابلاغ رسالت خويش افزايش يافت.

نوح روز و شب ,مخفي و آشكار ,آنان را بسوي خدا دعوت كرد فكر آنان را به رمز وجود و ايجاد كاءنات :شب تاريك,آسمانستاره دار ,ماه شناور و خورشيد درخشان متوجه ساخت.

نوح فكر آنان را به زميني كه از ميان آننهرها جاريست و در ميان آن كشاورزي و محصول زمين رشد پيدا ميكند,با بياني فصيح و برهاني صحيح سوق داد.درباره خداي يكتا و قدرت پراكنده عجيب او برايشان سخن گفت.

...

دسته ها : داستانك
دوشنبه 2 4 1393 22:29
شيوانا با دوتن از شاگردانش همراه كارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد ، طبيعي بود كه بسياري از مردان كاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي كردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند…

همسفران نزديك شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند كه هر دو اهل دهكده شيوانا بودند. يكي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از كاروانيان از گروه جدا نمي شد.

يك روز در حين پياده روي يكي , از شاگردان شيوانا از او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق يعني برخورد من با زندگي! تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي كنم. همسرم كه در دهكده از كارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي كنم. به هر صورت وقتي كه به دهكده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نكردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ كردم. اين مي شود معناي واقعي عشق!”

 شيوانا رو به شاگرد كرد و گفت:” اين دوست ما از يك لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام كارهايي كه محبوب را خوشحال مي كند. اما اين همه عشق نيست. بلكه چيزي مهم تر از آن هست كه اين رفيق دوم ما كه در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي كند، دارد به آن عمل مي كند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همكارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟”

مرد دوم كه سربه زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي كرد و گفت:” به نظر من عشق فقط اين نيست كه كارهايي كه محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلكه معناي آن اين است كه از كارهايي كه موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم. من چون مي دانم كه انجام حركتي زشت از سوي من ، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمي آيد خاطر او را مكدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي كنم و نسبت به آن سخت گير هستم. “

شيوانا سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت:” دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست كه براي ربودن دل  محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي كشي و چه كارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلكه عشق يعني مواظب رفتار و حركات خود باشي و عملي مرتكب نشوي كه محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.”

 نويسنده: فرامرز كوثري

دسته ها : داستانك
جمعه 26 2 1393 20:39
جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره كرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي‌يافت. مردي زيرك از نديمان پادشاه هنگاميكه دلباختگي او را ديد و جوان را ساده و خوش قلب يافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس كند كه تو بنده‌ي مخلص خدا هستي، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به اميد رسيدن به معشوق، گوشه‌گيري پيشه كرد و به عبادت و نيايش پروردگار مشغول شد، به طوري كه اندك اندك مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت. روزي گذر پادشاه بر مكان او افتاد، احوال وي را جويا شد و متوجه شد كه وي از بندگان با اخلاص خداوند است. در همان جا از وي خواست كه به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري كند، جوان فرصتي براي فكر كردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد.

همين كه پادشاه از آن مكان دور شد، جوان وسايل خود را جمع كرد و به مكاني نامعلوم رفت. نديم پادشاه از رفتار جوان تعجب كرد و به جست و جوي وي پرداخت تا علت اين تصميم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را يافت و گفت تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي، چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار كردي؟

جوان گفت اگر بندگي دروغين كه بخاطر رسيدن به معشوق بود، پادشاهي را به در خانه‌ام آورد، چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه‌ي خويش نبينم؟

دسته ها : داستانك
شنبه 13 2 1393 1:32


دريكي از شهرهاي اروپايي پيرمردي زندگي مي كرد كه تنها بود. هيچكس نمي دانستكه چرا او تنهاست و زن و فرزندي ندارد. او داراي صورتي زشت و كريه المنظر بود.

شايد به خاطر همين خصوصيت هيچكس به سراغش نمي آمد ... و از او وحشت داشتند ، كودكان از او دوري مي جستند و مردم از او كناره گيري مي كردند.

قيافه ي زننده و زشت پيرمرد مانع از اين بود كه كسي او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتي او را تحمل نمايد. علاوه بر اين ، زشتي صورت پيرمرد باعث تغيير اخلاق او نيز شده بود.او كه همه را گريزان از خود مي ديد دچار نوعي ناراحتي روحي شد.

كه مي توان آن را به ماليخوليا تشبيه نمود همانطوركه ديگران از او مي گريختند او هم طاقت معاشرت با ديگران را نداشت.و با آنها پرخاشگري مي نمود و مردم را از خود دور مي كرد.

سالها اين وضع ادامه يافت تا اينكه يك روز همسايگان جديدي در نزديكي پيرمرد سكني گزيدند آنها خانواده ي خوشبختي بودند كه دختر جوان و زيبايي داشتند.

يك روزدخترك كه از ماجراي پيرمرد آگاهي نداشت از كنار خانه ي او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از كنار خانه ، پيرمرد هم بيرون آمد و ديدگان دخترك با وي برخورد نمود.

اما ناگهان اتفاق تازه اي رخ داد پيرمرد با كمال تعجب مشاهده كرد كه دخترك بر خلاف ساير مردم با ديدن صورت او احساس انزجار نكرد و به جاي اينكه متنفر شده و از آنجا بگريزد به او لبخند زد.

لبخند زيباي دخترك همچون گلي بر روي زشت پيرمرد نشست.آن دو بدون اينكه كلمه اي با هم سخن بگويند به دنبال كار خويش رفتند.
همين لبخند دخترك در روحيه ي پيرمرد تاثير بسزايي داشت .

او هر روز انتظار ديدن او و لبخند زيبايش را مي كشيد.

دخترك هر بار كه پيرمرد را مي ديد ، شدت علاقه ي وي را به خويش در مي يافت و با حركات كودكانه ي خود سعي در جلب محبت او داشت.

چند ماهي اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه دخترك ديگر پيرمرد را نديد.

يكروز پستچي نامه اي به منزل آنها آورد و پدر دخترك نامه را دريافت كرد. وصيت نامه ي پيرمرد همسايه بود كه همه ي ثروتش را به دختر او بخشيده بود.

دسته ها : داستانك
شنبه 6 2 1393 17:48


در زماني هاي قديم يك دختر از روي اسب مي افتد و لگنش از جايش در مي‌رود. پدر دختر هر حكيمي را به نزد دخترش مي‌برد، دختر اجازه نمي‌دهد كسي دست به باسنش بزند هر چه به دختر ميگويند حكيم بخاطر شغل و طبابتي كه ميكنند محرم بيمارانشان هستند اما دختر زير بار نمي رود و نمي‌گذارد كسي دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعيف تر و ناتوان‌تر ميشود تا اينكه يك حكيم باهوش و حاذق سفارش ميكند كه به يك شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا كنم پدر دختر با خوشحالي زياد قبول ميكند و به طبيب يا همان حكيم ميگويد شرط شما چيست؟

حكيم ميگويد براي اين كار من احتياج به يك گاو چاق و فربه دارم شرط من اين هست كه بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود.

پدر دختر با جان و دل قبول ميكند و با كمك دوستان و آشنايانش چاقترين گاو آن منطقه را به قيمت گراني مي‌خرد و گاو را به خانه حكيم مي‌برد حكيم به پدر دختر ميگويد دو روز ديگر دخترتان را براي مداوا به خانه ام بياوريد.

پدر دختر با خوشحالي براي رسيدن به روز موعود دقيقه شماري ميكند.

از آنطرف حكيم به شاگردانش دستور ميدهد كه تا دوروز هيچ آب و علفي را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب ميكنند و ميگويند گاو به اين چاقي ظرف دو روز از تشنگي و گرسنگي خواهد مرد.

حكيم تاكيد ميكند نبايد حتي يك قطره آب به گاو داده شود. دو روز ميگذرد گاو از شدت تشنگي و گرسنگي بسيار لاغر و نحيف ميشود . خلاصه پدر دختر  با تخت روان دخترش را به نزد حكيم مي آورد حكيم به پدر دختر دستور ميدهد دخترش را بر روي گاو سوار كند.

همه متعجب ميشوند، چاره اي نمي‌بينند بايد حرف حكيم را اطاعت كنند بنابراين دختر را بر روي گاو سوار ميكنند .

حكيم سپس دستور ميدهد كه پاهاي دختر را از زير شكم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا ميشود، حال حكيم به شاگردانش دستور ميدهد براي گاو كاه و علف بياورند گاو با حرص و ولع شروع مي‌كند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شكم گاو بزرگ و بزرگ تر ميشود، حكيم به شاگردانش دستور ميدهد كه براي گاو آب بياورند.

شاگردان براي گاو آب ميريزند، گاو هر لحظه متورم و متورم ميشود و پاهاي دختر هر لحطه تنگ و كشيده تر ميشود دختر از درد جيغ ميكشد

حكيم كمي نمك به آب اضاف ميكند گاو با عطش بسيار آب مي‌نوشد حالا شكم گاو به حالت اول برگشته كه ناگهان صداي ترق جا افتادن باسن دختر شنيده ميشود. جمعيت فرياد شادي سر مي‌دهند دختر از درد غش ميكند و بيهوش ميشود.

حكيم دستور ميدهد پاهاي دختر را باز كنند و او را بر روي تخت بخوابانند. يك هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواري ميشود و گاو بزرگ متعلق به حكيم ميشود .آن حكيم ابوعلي سينا بوده است.

دسته ها : داستانك
چهارشنبه 20 1 1393 17:35
روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام كرد كه براي خريد هر ميمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم كه ديدند اطراف‌شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان كردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 20 دلار از آنها خريد ولي با كم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش كشيدند. به همين خاطر مرد اين‌بار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايي‌ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم كمتر و كمتر شد تا روستايي‌ان دست از كار كشيدند و براي كشاورزي سراغ كشتزارهاي‌شان رفتند.

اين بار پيشنهاد به 45 دلار رسيد و در نتيجه تعداد ميمون‌ها آن‌قدر كم شد كه به سختي مي‌شد ميموني براي گرفتن پيدا كرد. اين‌بار نيز مرد تاجر ادعا كرد كه براي خريد هر ميمون60 دلار خواهد داد ولي چون براي كاري بايد به شهر مي‌رفت كارها را به شاگردش محول كرد تا از طرف او ميمون‌ها را بخرد.
 
در غياب تاجر، شاگرد به روستايي‌ها گفت: اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشيد. روستايي‌ها كه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌هاي‌شان را روي هم گذاشتند و تمام ميمون‌ها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر كسي مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستايي‌ها ماندند و يك دنيا ميمون.
دسته ها : داستانك
چهارشنبه 7 12 1392 22:45
روزي يكي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول! من اگر انگور بخورم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: اگر بعد از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بكشم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: پس چگونه است كه اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آن را زير نور آفتاب قرار دهيم و بعد از مدتي آن را بنوشيم حرام مي شود؟

بهلول گفت: نگاه كن! من مقداري آب به صورت تو مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداري خاك نرم بر گونه ات مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! سپس بهلول خاك و آب را با هم مخلوط كرد و گلوله اي گلي ساخت و آن را محكم بر پيشاني مرد زد! مرد فريادي كشيد و گفت: سرم شكست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من كه كاري نكردم! اين گلوله همان مخلوط آب و خاك است و تو نبايد احساس درد كني، اما من سرت را شكستم تا تو ديگر جرات نكني احكام خدا را بشكني!!

دسته ها : داستانك
يکشنبه 27 11 1392 23:37
چهل تن از زنان عرب نزد مولا از شهوت مرد سوال كردند ، جواب گرفتند كه از ده قسم - 9 قسم براي زن و 1 قسم براي مرد ميباشد . گفتند پس چگونه است كه با اين حساب دستور وارونه آمده ( مردان ميتوانند زنان متعددي اختيار كنند ولي زنان نميتوانند )  مولا علي (ع) رو به زنان كرد و به ايشان دستور داد كه هريك از زنان كاسه اي آب بياورند و آوردند و دستور داد كه همه آبها را در داخل يك ظرف بريزند و ريختند و سپس دستور داد كه هر يك آبي را كه در داخل ظرف ريختند بردارند و زنان همگي گفتند كه اين مويثر نشود و مولا علي (ع) فرمود كه حكم سوال شما در همين است . با دقت در اين حكم مولا در ميآبيم كه چنانچه زني با چند مرد جماع  داشته باشد و فرزندي از او متولد شود نميتوان گفت كه فرزند از آب كدام مرد ميباشد.
دسته ها : داستانك
يکشنبه 22 10 1392 23:16

جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره كرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي يافت. مردي زيرك از نديمان پادشاه كه دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس كند كه تو بنده اي از بندگان خدا هستي، خودش به سراغ تو خواهد آمد.
جوان به اميد رسيدن به معشوق، گوشه گيري....
دسته ها : داستانك
جمعه 6 10 1392 21:33
X