معرفی وبلاگ
سلام من مرصاد هستم با يه شخصيت عادي متمايل به شاد عاشق درس بودم ولي به دليل نامردي و وحشی گری بعضي از معلمين که فقط کتک زدن بلد بودن از درس زده شدم هدفم از ايجاد اين وبلاگ ايجاد دوستي هاي معقول و سالم در فضاي مجازي است امیدوارم بعداز دیدن این وبلاگ از مطالب درج شده راضی باشید به امید دیدار. (به نظر شما اگر مهدی فاطمه بین ما حاضر بود چند نفر از مسئولین کشور شیعه ایران را در پست خود ابقا می کرد؟!) ايميل من: mersadnemati@yahoo.com
دسته
دوستان تبیانی
سايت هاي ديگر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 844361
تعداد نوشته ها : 1462
تعداد نظرات : 660

فریاد بی صدا

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
روزي يكي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول! من اگر انگور بخورم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: اگر بعد از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بكشم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: پس چگونه است كه اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آن را زير نور آفتاب قرار دهيم و بعد از مدتي آن را بنوشيم حرام مي شود؟

بهلول گفت: نگاه كن! من مقداري آب به صورت تو مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداري خاك نرم بر گونه ات مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! سپس بهلول خاك و آب را با هم مخلوط كرد و گلوله اي گلي ساخت و آن را محكم بر پيشاني مرد زد! مرد فريادي كشيد و گفت: سرم شكست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من كه كاري نكردم! اين گلوله همان مخلوط آب و خاك است و تو نبايد احساس درد كني، اما من سرت را شكستم تا تو ديگر جرات نكني احكام خدا را بشكني!!

دسته ها : داستانك
يکشنبه 27 11 1392 23:37
گفتم به مهدي بر من عاشق نظر كن
گفتا تو هم از معصيت صرف نظر كن


گفتم به نام ناميت هر دم بنازم
گفتا كه از اعمال نيكت سرفرازم


گفتم كه ديدار تو باشد آرزويم
گفتا كه در كوي عمل كن جستجويم

گفتم بيا جانم پر از شهد صفا كن
گفتا به عهد بندگي با حق وفا كن

گفتم به مهدي بر من دلخسته رو كن
گفتا ز تقوا كسب عز و آبرو كن

گفتم دلم با نور ايمان منجلي كن
گفتا تمسك بر كتاب و هم عمل كن

گفتم ز حق دارم تمناي سكينه
گفتا بشوي از دل غبار حقد و كينه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلي را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا كن
گفتا كه جانت پاك از بهر خدا كن

گفتم ز هجران تو قلبي تنگ دارم
گفتا ز قول بي عمل من ننگ دارم

گفتم دمي با من ز رافت گفتگو كن
گفتا به آب ديده دل را شستشو كن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا كه دل با ياد حق آباد گردان

گفتم كه شام تا دلها را سحر كن
گفتا دعا همواره با اشك بصر كن

گفتم كه از هجران رويت بي قرارم
گفتا كه روز وصل را در انتظارم

دسته ها : مذهبي
يکشنبه 20 11 1392 23:1

و مــــــــ ــــــ ـــرا آنقــــــــ ــــــ ــــــدر آزردي …
 كه خودم كـــوچ كنم از شهــــــرت …
تو خيــــــالت راحــــــ ـت …
 مي روم از قلبـــت …
 مي شوم دور ترين خاطـــــــره در شبهــــــــــايت …
 تو به من مي خندي و به خود مي گويي …
 باز مي آيد و ميســــــــــوزد از اين عشــــــق ولي …
بـــــر نميگـــــردم نه …
مــــــــــي روم آنجــــــــــايي …
 كه دلي بهر دلــــــــي تبـــــــــــ دارد …
عشــــــق زيباســـــــت و حـــــــــــرمت دارد …
 تو بمــــــــــان

دسته ها : دل نوشته
جمعه 18 11 1392 21:11


بدان كه تو قرار است شيرين .. ليلي ...پرنسس ... تمام هستي يك مرد باشي...
قرار است چشمانت گرما بخش مردي باشد...
قرار است آغوشت لطيف ترين جايگاه مردي باشد...
قرار است موهايت نوازش گر بي خوابي هاي مردي باشد...
قرار است شخصيتت اوج غرور مردي باشد.

دسته ها : حرف من
يکشنبه 13 11 1392 22:57
در امتحان بندگي اش اشتباه كرد
برگ سپيد دفتر دل را سياه كرد
حتي به راز عطر خوش سيب پي نبرد
در محضر امام زمان هم گناه كرد
بيچاره آن كسي كه جواني خويش را
در راه سركشي و معاصي تباه كرد
امثال ما مسبب اين روضه ها شدند
يك عمر مرتضي سر خود بين چاه كرد
كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد
اين كسب را چگونه شود رو به راه كرد؟
با اين همه گناه قيامت نمي شود
در چشم هاي حضرت زهرا نگاه كرد

دسته ها : مذهبي
جمعه 11 11 1392 21:28
خُـدآوَنـد نمي خـوآهـَد مـآ بـه هَـم برسيـم...
 
شـآيـَد تَـنـهآ دَليلَـش ايـن بـآشـَد كـه...
 
اَگَــر كنــآرَم بـآشـﻲ...
 
ديگَــر هيـچ وَقت
 
هيـچ چيـز ...
 
اَز او نَخــوآهـَم خوآست ...!

دسته ها : دل نوشته
چهارشنبه 9 11 1392 7:11
زندگي ادامه داره حتي وقتي ما نباشيم

اگه آشنا بمونيم يا مثل غريبه ها شيم

زندگي همينه جونم گاهي همرنگ خزونه

با حقيقت جون ميگيره گاهي هم رنگين كمونه

گاهي هم مثل يه ماهي توي يك تنگ طلايي

اره رسم دنيا اينه چه بخواهي و چه نخواهي
دسته ها : دل نوشته
جمعه 4 11 1392 22:27




با تشكر از شبهاي تنهايي
دسته ها : سياسي
جمعه 4 11 1392 17:0
X